طراحی سایت
تاريخ انتشار: 18 مهر 1399 - 16:42
در سوگ محمدرضا شجریان به قلم معصومه نجفی

داد خبر؛ چه كسي مي‌نداند روزي كه من يادگرفتم با سه تارم ، مرغ سحر را بنوازم چه حسي داشتم؟ چه كسي ميداند شبهايي كه از شدت غم خوابم نمي‌برد و تا صبح با تصنيف چشم نرگس او گريه كردم، در كجاي آسمان پرواز مي‌كردم؟

این قفس چون دلم تنگ و تار است

داد خبر ـ معصومه نجفی: به سال‌ها پيش فكر مي‌كنم. روزهايي كه معناي موسيقي را نمي‌دانستم. به وقت هايي كه بچه بودم و مادرم در آشپزخانه ظرف مي‌شست.

ضبط ساده‌اي داشت كه فقط دغدغه‌اش درست كار كردنش بود. يك سي دي نارنجي رنگ داشت كه روي آن نوشته شده‌بود: پنجاه سال موسيقي ايراني!

هرروز ضبطش را روشن مي‌كرد و همراهش مي‌خواند و كار مي‌كرد.

اولين آهنگش، مرغ سحر استاد محمدرضا شجريان بود.

تصنيفي طولاني و عجيب.

 

من نمي‌دانستم تحرير چيست، وزن چيست، دستگاه چيست.

فقط مي‌دانستم وقتي اوج تصنيف مي‌رسد و استاد مي‌گويد:

اين قفس، چون دلم، تنگ و تار است، انگار در اين دنيا نيستم، انگار امواج فرازميني در اطرافم جريان مي‌گيرد، انگار از خود بي خود مي‌شدم.

روزهای بعد، آن ضبط و سي دي را به اتاقم مي آوردم.

نمي‌توانستم شعرش را حفظ كنم، فقط ملودي را زمزمه مي‌كردم.

چند روز كه بيشتر گذشت، دست و پا شكسته كلماتي بي ربط سرهم مي‌كردم و به ريتمي شبيه مرغ سحر مي‌رسيدم.

 

مرغ سحر برايم نماد جهاني جديد بود.

به وجد مي‌آمدم.

انگار در اين دنيا نبودم.

مرغ سحر ، شخصيتي جديد در ١١سالگي من به وجود آورد. به قلبم نفوذ كرد.

شجريان مانند پدري با صدايش من را تربيت كرد و من آرامش را در صداي او پيدا مي‌كردم.

 

نقاشي ميكردم، مرغ سحر زمزمه مي‌كردم.

درس ميخواندم، مرغ سحر زمزمه مي‌كردم.

خوشحال بودم، مرغ سحر زمزمه مي‌كردم.

غمگين بودم، مرغ سحر زمزمه مي‌كردم.

 

سالها گذشت و با دنياي موسيقي آشنا شدم، بخاطر شجريان بود.

دوست داشتم به او شبيه تر باشم، او برايم نماد جادو و درمان بود.

دوست داشتم وقتي كسي دنيايم را نگاه ميكند، بوي شجريان را از آن استشمام كند.

شجريان در خون من رسوخ كرده بود، تمام دغدغه ي ذهني ام شده بود.

نمي‌توانم توصيف كنم چه حس و حال عرفاني پيدا ميكردم هنگام شنيدن صدايش.

كسي مرا نمي‌فهميد.

كسي درك نميكرد او با روح و روان من چه ميكند و من پناه مي‌بردم به آوازش كه مي‌خواند:

در نظر بازي ما بي خبران حيرانند...

 

چه كسي مي‌نداند روزي كه من يادگرفتم با سه تارم ، مرغ سحر را بنوازم چه حسي داشتم؟

چه كسي مي‌داند شبهايي كه از شدت غم خوابم نمي‌برد و تا صبح با تصنيف چشم نرگس او گريه كردم، در كجاي آسمان پرواز مي‌كردم؟

چه كسي مي‌داند در چه خيابان هايي با گوش دادن به صدايش قدم زده‌ام؟

 

هوشنگ ابتهاج ميگويد:

گر بگويم كه تو در خون مني،

بهتان نيست!

آرزو داشتم او را مي‌ديدم و اين جمله را هزاران بار فرياد مي‌زدم.

 

اما

او ديگر نيست!

انگار كه من نيستم، من در كجا به دنبال خودم بگردم؟

من خود را در او پيدا كرده بودم، او را مي‌پرستيدم، من تمام حس شاعرانگيم را از او مي‌گرفتم، صداي او، بال پرواز من بود، او كه خود پرواز كرده، حال كجاست؟

حال صداي احساسات من كجاست؟

 

مرغ شب خوان كه با دلم ميخواند

رفت و اين آشيانه خالي ماند

آهوان گم شدند در شب دشت

آه از آن رفتگان بي برگشت...

 

به همايون شجريان فكر مي‌كنم كه امشب «چرا رفتي؟ چرا من بيقرارم؟» را براي خود مي‌خواند؟

يا با خود ميگويد:

«دلم گرفته اي دوست، هواي گريه با من!»

به روزگار تلخي فكر مي‌كنم كه قرار است بعد از او سپري شود.

به روزهاي تلخم فكر مي‌كنم كه با گوش دادن به صدايش، براي او سوگواري مي كنم يا براي احساسات خاموش شده‌ام؟

به دنيايي فكر مي‌كنم كه ديگر چيز زيبايي براي رو كردن ندارد.

به مرغ سحري فكر ميكنم كه تا ابد، ناله سر مي‌كند...


نظرات کاربران
هنوز نظري براي اين مطلب ارسال نشده.
ارسال نظر

نام:

ايميل:

وب سايت:

نظر شما:

جدیدترین اخبار