طراحی سایت
تاريخ انتشار: 13 شهريور 1399 - 07:23
آنچه من از استاد انصاری دیدم؛

داد خبر؛ اولین بار که دیدمش حس عجیبی بهم می‌گفت که باید آدم خاصی باشد. هر چند که در اون سالها هنوز یخ خود‌سانسوری دبیران مدارس آب نشده بود و من کمتر با کسی در محیط دبیرستان دم‌خور می‌شدم اما دل به دریا زدم و سر صحبت را که باز کردم. دیدم که واااای چه انسان فرهیخته و با سوادی‌ست و می‌شود از او فراوان آموخت!...

داد خبر ـ بهرام آزاد: دوستان زیادی داشت. هر وقت هوای دیدنش و داشتی حداقل توی جمع دوستان، محسن و مجید را توی پارک کنار دژ یا ابتدای خیابون فرهانچی، یا گاها توی خیابون بیمارستان، فردوسی یا حتی جاده سلامت با یه کیف در دست و یه همراه که عموما هم خانم و مشخصا شاگردش بود.

 

هر وقت می‌دیدمش به خانمم نشانش می‌دادم. خصوصا با اون چهره‌ی خاصش. با پشت موهای برف گونه‌ی سفیدش، که البته بعد از بازنشستگی هر روز بلند و بلندتر می‌شد و به چهره‌ی همیشه خندانش جذبه‌ای خاص می‌داد.

 

آشنایی من با او به نیمه‌ی دوم دهه هفتاد برمی‌گردد. زمانی که در مدرسه‌ی امام حسابداری تدریس می‌کردم و او تازه از بوشهر به برازجان منتقل شده بود. اولین بار که دیدمش حس عجیبی بهم می‌گفت که باید آدم خاصی باشد. هر چند که در اون سالها هنوز یخ خود‌سانسوری دبیران مدارس آب نشده بود و من کمتر با کسی در محیط دبیرستان دم‌خور می‌شدم اما دل به دریا زدم و سر صحبت را که باز کردم. دیدم که واااای چه انسان فرهیخته و با سوادی‌ست و می‌شود از او فراوان آموخت!...

من هم، چنین می‌کردم. هر وقت از نردیک به هم می‌رسیدیم از همه چیز سخن می‌گفتیم؛ ادبیات، سیاست، موسیقی و نوشته‌هایش...

یادم می‌آید در همان سالهای اول دهه‌ی هشتاد که سردبیر یکی از هفته نامه های شهر شاکی‌اش شده بود، بهش گفتم اگر من جای شما بودم فقط در محکمه به ایشان یک جمله می‌گفتم که «شما درست می‌گویید» تمام.

به  این حرف من بسیار خندید هر چند که بعدها هر وقت سر این موضوع باز می‌شد می‌گفت کاش حرفت را گوش داده‌بودم.

 

استاد را هر باز می‌دیدم با هم قرار جلسه‌ای خصوصی می‌گذاشتیم و در همین حد پیش می‌رفت که هیچگاه عملی نمی‌شد. شاید تنبلی از من بود. البته این را هم یاد اور شوم که منرل استاد تقریبا همسایگی ما بود.

 

همین اواخر بعد از درگذشت استاد کمالی در جلسه‌ای خصوصی و مختصر دعوت بودم که وقتی استاد را آنجا دیدم هر دو بسیار شگفت‌زده شدیم و خوشحال. هر دو با هم گفتیم بالاخره به هم رسیدیم و خندیدیدم. جلسه خوبی بود نوبت به او که رسید سخنان جالبی در مورد شعر و فرهنگ محلی دشتستان و جایگاه شادروان کمالی بیان نمود و در ادامه که جلسه خودمانی‌تر شد از کتاب تلقندش شعرهایی خواند که مورد تشویق دوستان قرار گرفت در همان فرصت اندک حس عجیبی به استاد پیدا کردم که ای داد این‌همه سال آب پاک در کوزه کنارم داشتم و از آن سیر ننوشیده‌ام. پس از پایان جلسه ازم خواست که با هم برگردیم و در همین فاصله نیز سخنها رفت و وعده‌ها که باز جلسه خصوصی داشته‌باشیم. (و البته باز نداشتیم) اون حال و هوا را هرگز فراموش نمی‌کنم. در آخر هم هنگام پیاده شدن از ماشین یک جلد کتاب تلقندش را با دست خط یادگاری خودش بهم هدیه داد.

 

باری! این گذشت تا حدود یک‌ماه پیش که جلسه‌ای تقریبا تو همان مایه تشکیل شد که بهش زنگ زدم صدایش عجیب بود و اون حس عجیب در من زنده شد می‌گفت کمی بد حال است. تازه از کلاس کنکور برگشته دلداری‌اش دادم که خبری نیست اما مواظب باش.

در اون لحظه کاش می‌دانستم که آخرین وداعمان است و چند روز بعد که عکسی تو استوری اینستای استاد دیدم که ماسک اکسیژن روی دهان داشت، و خبر از بستری شدنش می‌داد، جواب بوق‌های تلفنم بعد از چند بار فقط هیچ بود و از دیروز که خبر فوت استاد انصاری که هم‌زمان با فوت استاد فخرایی در فضای مجازی را پر کرده است بغض کشنده‌ای گلویم را فشرده است که دارد خفه‌ام می‌کند...





نظرات کاربران
هنوز نظري براي اين مطلب ارسال نشده.
ارسال نظر

نام:

ايميل:

وب سايت:

نظر شما:

جدیدترین اخبار