طراحی سایت
تاريخ انتشار: 13 مرداد 1399 - 17:16
نیما مهرپویا

داد خبر؛ از بزرگی‌های او همین بس که همیشه لبخندبه‌لب بود و خونسرد؛ خونسرد البته کلمه‌ای حقیر است برای توصیفِ بیرون‌از‌هیاهو‌ایستادن‌های او. شمِ غریزی‌یی داشت در آرام‌بودن و آرام‌کردن و آبِ سردی بود بر آتشِ هر هیاهو

موردِ عجیبِ صدرالله محمدی‌باغملایی

به گزارش داد خبر، صدرالله محمدی باغملایی چهره‌ی فرهنگی ـ سیاسی استان که خصوصیات برجسته‌ی اخلاقی او زبانزد عام و خاص بود، بر اثر سکته مغزی به سفر آخرت رفت. آنچه در زیر می‌آید به قلم نیما مهرپویاست که می خوانیم:

 

صدرالله در مقام یک آدم

سیدجعفر حمیدی در کتاب متأخرش «فرهنگ واژه‌های بوشهری» در تعریفِ کلمه‌ی «بَزِّه» آورده‌است که آدمِ ساکت، آرام و کم‌حرف را گویند، و به‌همین بسنده کرده‌است؛ گستاخی است اما به‌گمانم این تعریف وضوح و گویاییِ مکفی ندارد برای توضیحِ کار و باری که بوشهری‌ها از این کلمه می‌کشند. هر آدمِ ساکتی را نمی‌شود بَزّه پنداشت و هر آدم بَزّه‌ای را آرام. بَزّه انگاری نگاهی به درون دارد.

 

صفتِ آدمِ آرام و مأخوذ‌به‌حیا و پرآزرمی است که در همه‌ی وضعیت‌ها ـ خواه در هجوم یا دفاع ـ به‌صلح است با پیرامون، و این خصیصه‌ای است جداشدنی برای او؛ روایت آدمی که چه در هنگامه‌ی دوستی و چه در هنگامه‌ی خشم بَزّه‌بودن‌اش را از دست نمی‌دهد؛ آدمی که در شکست هم قهرمان است و در قهرمانی هم مغلوب؛ جایی بیرون‌از تحلیل‌های سیاه‌وسفیدِ راحت و گذرا. آدمّ بَزَه بدی را هم برای خوبی می‌کند به درکِ خویش؛ خوبی‌ها که بماند. صدراللهِ محمدیِ باغ‌ملایی برای من تجسد بَزّگی بود؛ کارفرمایی اسبق، دوستی سابق و آشنایی غریبه و دور در حالِ حاضر که سال‌ها بود کدورت راهِ ارتباط و گفت‌وگو را بسته بود میانِ ما و از قضا این تجربه‌ای غریب است که دوری و کدورت هم مِهر و احترامی که استوارِ بر واقعیت است را آسیب نمی‌رساند و از زنده‌بودن‌اش کم نمی‌کند.

 

از بزرگی‌های او همین بس که همیشه لبخندبه‌لب بود و خونسرد؛ خونسرد البته کلمه‌ای حقیر است برای توصیفِ بیرون‌از‌هیاهو‌ایستادن‌های او. شمِ غریزی‌یی داشت در آرام‌بودن و آرام‌کردن و آبِ سردی بود بر آتشِ هر هیاهو. می‌شد بی‌پرده و پرده‌پوشی با او سخن راند و حتی دایره‌ی سخن را به نقدهای شخصی رساند، و هم‌چنان در دایره‌ی دوستی و آشنایی او ماند. بزرگ‌تر از آن بود که فراری باشد از عذرخواهی و پذیرفتن و این را بی‌اغراق می‌توان دست بوسید و گرامی داشت؛ خاصه در زمین و زمینه‌ای که پذیرفتنْ عین کوچکی و تحقیر است.

 

محمدی‌باغملایی در مقام یک مدیر

سال‌های بعدِ هشتاد‌وهشت و سازمان نوپای فرهنگی شهرداری بوشهر در خاطره‌ی جمعیِ هر بوشهریِ دل‌مشغولِ بوشهر حک و ثبت است. سازمانِ فرهنگ بود اما به میدانِ جنگ می‌مانست. تلاطم‌ها و بغرنج‌هایی فرهنگی و فرافرهنگی که خاصه‌ی آن‌روزها و این تاریخ‌و‌جغرافیاست و او نماد و نماینده‌ی آن جمع. جمعی بزرگ‌تر از چارت و پرسنل و تشکیلات؛ جمعی ورای خط‌کشی‌ها و سلسه‌مراتب‌های جاری ومعمول؛ سازمانی که او رئیس‌اش بود محروس به همان چند اتاق و همان چند کارمند و کارگر نمی‌شد. میدانی شده‌بود به وسعت همه‌ی مستقل‌های فرهنگ‌وهنرِ بوشهر؛ پیروجوان؛ دور‌ونزدیک. مخالف و موافق؛ و او بود که قادر و حاضر به هم‌افزایی همه‌ی آن نیروها و تضادها و تعارض‌ها. می‌شود صفحه‌ها در نقدِ عملکرد و مدیریت او سیاه کرد شبیهِ هر مدیریتی، اما این انحصار‌به‌فردیِ وضعِ آن‌روزهای سازمان را نمی‌شود انکار کرد، نه به‌دوستی و نه به‌دشمنی. سازمانْ حامی و مشاور و مجری فراوان داشت و نقش هر یک در آن مناسبات مؤکد و محترم، اما گمانم بی‌انصافیِ عظماست نظرنداشتن به لولای پرانعطافی که «او» بود. بی‌الزامِ حضور در لابه‌لای آن خطرها و خطورها هم می‌شود به صعب‌العبوری آن راه و مسیر آگاه بود و کاروان‌سالار این طیِ طریقی که بی‌تعارف او بود.

 

استعاره و نمادِ سازمانِ نوپا هیچ‌گاه از خاطره‌ی رسمی و عمومی بوشهر پاک نشد و چتری ماند بر سرِ موافق‌ها و بختکی بر سر مغرض‌ها. دو شورا و ده شهرداری ـ به‌گمانم ـ از آن روزها می‌گذرد اما هم‌چنان پاشنه‌ی آشیلِ مدیریتِ شهری سازمانِ فرهنگِ آن است، و هر مدیر و جریانی ناگریز و ناگزیر و نانوشته ابتدائا باید با این سازمانِ چندنفری تعیین‌تکلیف کند؛ این دستاورد عظیمی است؛ تبدیل یک سازمان به یک نهاد و نماد که هر اهلِ نظری در سیاست و مدیریت قدر می‌داند آن‌را. سازمانِ فرهنگ شهرداری استانداردهای کارِ فرهنگی را ارتقا داده بود و هر مدیرِ فرهنگی می‌خواست نسخه‌ای از آن باشد. سنگ‌بنای جشنواره‌ی روز بوشهر و چهره‌ی ماندگار، بوشهرنامه و ده‌ها سنت‌ورویداد فرهنگی و هنری را گذاشت که ارتدوکس‌ترین مخالفان هم نتوانستند از آن بری و دور بمانند و آلوده‌ی آن آیین‌ها شدند اگرچه به رسم‌ِ خویش؛ اگر سال‌های منتهی به هشتاد‌وچهار عصر طلایی و مثالِ همیشگی رونقِ «عمران» بود ـ به‌درست یا غلط ـ، سال‌های پساهشتاد‌وهشت مثالِ رونقِ «فرهنگ» خواهد ماند و نقشِ صدرالله محمدی باغملایی لابد چیزی شبیه نقشِ اسماعیل تبادار؛ این‌که این قله‌ها و سقف‌ها و مثال‌ها مدت‌هاست برای نویسنده کوتاه‌تر از این‌حرف‌هاست و بزرگیِ شاعرانه‌شان را از دست‌داده‌اند بماند برای مقالی دیگر، اما به‌هرروی این مختصات و اندازه‌ها، در زمینِ واقعیت، مترومعیاری کارراه‌اندازند و به‌کارِ توضیحْ می‌آیند هم‌چنان.

 

همه‌ی این‌ها صدرالله محمدی باغملایی را آدم محترم و عزیزی می‌دارد که فارغ از هر ارتباط و افتراقْ آدمی را ناچار می‌کند که به رسا و رضا یادش را بزرگ دارد و بااحترام سوگوارِ رفتن‌اش باشد.


نظرات کاربران
هنوز نظري براي اين مطلب ارسال نشده.
ارسال نظر

نام:

ايميل:

وب سايت:

نظر شما:

جدیدترین اخبار