طراحی سایت
تاريخ انتشار: 07 تير 1399 - 11:23
شرحی بر شعر «اسپیک» کمالی

داد خبر؛ تو گویی، همه‌ی شاعران بلند مرتبه‌ی ادبیات فارسی، مولوی و حافظ و فردوسی و سعدی و...،  همان خال های ورقی‌اند که در دستان دل او در رفت و آمدند و کمالی جان خود را با آنها وَرز می‌دهد و پالایش می‌کند تا هر روز در درون او فرجی حاصل و متولد شود، کمال یافته‌تر از کمالی دیروز

از این فرج تا آن فرج ستونی‌ست

دیگران قرعۀ قسمت همه بر عیش زدند 

دلِ غمدیدۀ ما بود که هم بر غم زد 

                                       حافظ

 

داد خبر ـ پرویز کمالیان: در این مقال سعی من بر این است که نشان دهم چگونه کمالی ماهرانه و شاعرانه از تقارن معنایی بهره برده و با افکندن پرتوی بر زوایای تاریک نقطۀ مقابلِ دل، با بیانی مستدل، دست انصاف ما را باز گذاشته تا اندیشمندانه و خردورزانه، از میان دغدغه‌های وجودی خویش، خود، منصرف از انتخاب آن روی سکّۀ دل شویم، از این روی برای شرح و بسط شعر اسپیک، اینگونه آغاز  می کنم:  

 

انسانی که محقق است و نه مقلّد، دیدگاه پلورالیست دارد و نه جزماندیش، از حوزۀ  عوام خارج شده و شخصی است معرفت اندیش، جهان‌بینی او که مُلهِم از چنین سطحی از آگاهی است، هم‌عنان و هم‌سو خواهدشد با جان و جهان درون او، تا تراوش تفکرش را سیّالیت ببخشد، حال اگر چنین شخصی از خصلت شاعرانگی هم برخوردار بود، بسیار بدیهی و طبیعی است که  شعر او نیز  شناور باشد. 

و همین سیالیت است که بصورت نمادین، وقتی در بازی با وَرق  متجلی می شود، دست شاعری همچون کمالی را باز می‌گذارد تا دائم از اسپیک به دل و خشت و گشنیز سفر کند.

 

اسپیک خوندیم ای  سفر

تو گویی، همه‌ی شاعران بلند مرتبه‌ی ادبیات فارسی، مولوی و حافظ و فردوسی و سعدی و...،  همان خال های ورقی‌اند که در دستان دل او در رفت و آمدند و کمالی جان خود را با آنها وَرز می‌دهد و پالایش می‌کند تا هر روز در درون او فرجی حاصل و متولد شود، کمال یافته‌تر از کمالی دیروز.

بدین معنی که سیالیت اندیشۀ آمیخته به جانش از او غواصی ساخته، که در هنگامۀ غور به اعماق معنا، همیشه  از جایی سر برون می‌آورد که انتظارش نمی‌رفت و این نیست، جز از مختصات تابو شکنی‌اش.

 

از من نپرسید کدام تابوشکنی تا نگویم "آفتاب آمد دلیل آفتاب" که هر شعر او  بصورت الگو دست کم یک حریم را ازدرون خود می شکند. «شعر اسپیک را زمانی سرود که حتی داشتن ورق، جرم محسوب می‌شد، چه رسد به بازی آن».

 

او رندانه از بازی با ورق بهره می‌جوید و آن را سمبل و نماد پاک بازی در حیات شاعرانگی خویش قرار می‌دهد که دقیقا بر حیات زیستی و واقعی او منطبق است، اما چه بازی، بازیِ جان بازی و  سرَ،  بازی، که گرچه ، بخشی  تقدیری و بخشی تدبیری است، ولی  او همه را پیشاپیش در ریسک و قمار عشق‌بازی به میدان آورده است :

 

جهان عشق است و دیگر زرق  بازی  

همه بازی است الّا عشق بازی 

                                 نظامی

 

شعر اسپیک، همچون سایر سروده هایش که ذو بتون و چند لایه است، همانقدر ایهامی‌ست، که شعر معروف حزین لاهیجی:

آواز تیشه امشب، از بیستون نیامد 

گویا به خواب شیرین فرهاد رفته باشد 

 

آیا  این فرهاد است که به خواب عمیق شیرینی فرو رفته و دیشب در بیستون حاضر نبوده تا صدای تیشه‌اش بگوش رسد یا چون به خواب معشوقش شیرین رفته، در بیستون غایب است؟

 

آیا کمالی در این سفر که می گوید "پُی  حکم دل بیدن بسه"  با ایهامی که می‌آفریند و ظاهرا دیگر  قصد خواندن دل را ندارد، منظورش خال دلِ ورق است یا خالِ دلِ دردمند و رنج کشیده‌ی خویش در راه عشق بازی؟ 

 

اینجاست که به باور بنده  نقشِ  دلِ شخص کمالی را در نظر نیاوردن و یا کم‌رنگ دیدن و اصطلاح ها و استعاره هایی همچون، شو، شوپر،  "تک بافه بافه تو دسه"،  "شاگردی لیلاج و حلاج را کردن"، "ری خال خوسیدن"، "میرن حریفل تو ورق"، "از سینۀ دل شیر غم"، "ضرورتِ خوندن گشنیز و خشت"...

اینها همه را اگر نتوان معادل سازی کرد و در پوسته‌ی ظاهرش ماند، چگونه  می‌شود انتظار داشت که بتوان غلاف و صدفِ شاه بیت شعر را از آن جدا ساخت و به مروارید درون آن رسید، می‌گوید:

اُمشو و هر شو سِه تره، عالم و کام شوپره 

شو کور بیدن بختره، سی روز نالیدن بسه 

 

که اگر دربمانیم از حل این معادلات، جز پوسته‌ای و لایه‌ای سطحی نصیب‌مان نخواهد شد و کیست که با باز شدن پای دل او در عرصۀ شعرهایش موافق باشد، اما با نام واقعی و سزاوارِ  "عشق نامه" برای هر دو کتاب شعر او مخالف؟  خواه اسپیک بخواند، خواه  خشت، خاج  یا دل؟

 

زیرا عشق:

یک قصه بیش نیست و وین عجب 

کز هر زبان می شنوم نا مکرر است 

 

*

 

اسپیک خوندیم ای سفر، پُی حکم دل بیدن بسه 

تا یادمه دَس دامه، ای دل  دِ پیسیدن بسه 

 

این سیلان درون است که هر بار او را به پای پنجره ای از باغ  عالم هستی می‌کشاند تا از منظری متفاوت جهان را به تماشا بنشیند و چشم ما را بر این واقعیت بگشاید که در نگاه کثرت گرای او نه تنها:

از این ستون تا آن ستون  فرج است، 

 

بلکه  

از این فرج تا آن فرج ستونی‌ست، یاد بود از مفاخر  فرهنگ و ادب ایران زمین که در خصلت شاعرانگی کمالی تجلّی می یابد.

 

عشق، حساب و کتاب و چُرتکه بردار نیست و اتفاقا تنها بازی است که بازی سَرسَری نیست و سراسر ریسک است و کسی که وارد میدانش می شود هر لحظه باید  آماده و منتظر سَر، بازی باشد «چرا که هم وسوسه‌های درونی و هم عوامل بیرونی همه  در کمین‌اند»:

 

اسپیک خوندیم ای سفر

سفر همان سفرِ درونی است که به اعماق دریادلی خود می‌رود، پس هُشیار که این کارت‌های ورق بهانه و بستر و زمینه ساز و مستمسکی بیش نیستند تا او فقط بخواند "عشق به عدالت و آزادی". 

 

از بسکه پر وَم دادنه، دیوار تَکّه‌م دادنه 

نهی نشسنم وِرسادنه  اُمشو دِ ورسیدن بسه 

 

چرایی ِ استفاده از اصطلاح "پَر وَم دادنه، بلافاصله در همان مصرع چنان آشکار و شفاف نشسته که جای سوالی باقی نمی‌ماند تا بپرسیم چرا نگفته "پَر خواردمه"؟زیرا  وارونگی شرایط و بازی روزگاری که همه چیزش برای باختن دست به دست هم داده، رفقایی که نمی‌شود روی دست آنها حساب کرد، تقدیر، همه و همه نشان از زمانه‌ای دارد که گویی چرخ گردونش عکس می‌چرخد، تا آنجا که بعد از باختن در قمار عشق، بجای تکیه به دیوار دادن، پیشاپبش دیوار را به او  تو تکیه می‌دهند، آخر  گرچه سرنوشت محتوم خود را که باختن است از قبل پیش‌بینی می‌کند و می‌بیند و می‌داند اما از درون هرگز  تسلیم این باخت نمی‌شود و از طرفی حاضر نیست  عافیت‌اندیشانه در حدّ و اندازۀ یک نظاره‌گر تنزل کند و ظاهر شود 

 

هرکه  اول بین بود اعمی بود 

هرکه آخر بین، چه با معنا بود 

                            مولانا

 

 

دل خوندم‌ و دس خاج بی استاد مو لیلاج بی 

یا بلکرم حلاج بی، اُما دِ لوییدن بسه 

 

تک بافه بافه تو دسه، بازم دُولو وم خندسه 

اقوال مو واپیچسه، ری خال خوسیدن بسه 

 

ری دِس رفیقل خوندمه، تو رَعف بامش موندمه  

پُی خم جناغ اشکندمه، ری دوس نازیدن بسه 

 

میرن حریفل تو ورق، شی کوت میریزم عرق 

می‌وینم و می‌گم دِرک، پاشو جِرآویدن بسه 

 

اگر چه سرودن شعر جوششی، برخاسته از عِرْقِ دشتسونی، برای شاعری همچون کمالی، آسان و بدون ریختن عَرَقِ تکّلف، از طبع بلندش روان و جاری می‌شد، امّا کجا می‌توان برای یک نگارش تفسیری بر شعرش، بی آنکه عَرَقی بر پیشانی بنشانیم، حق مطلب را ادا کنیم:

 

 

می‌رن حریفل تو ورق، شی کوت میریزم عرق 

می‌وینم و می‌گم دِرک، پاشو جِرآویدن بسه 

 

واکم دِ پیرآویدمه، خُم خُم د ِ سیرآویدمه 

از سینۀ دل شیر غم، اوس تِیسو دوشیدن بِسه 

 

میگن رفیقل وَم همه، گشنیز و خشت هم لازُمه 

بی دل نمی یازی دُرس، ری دل دروشیدن بسه 

 

اُمشو و هر شو سه‌تره، عالم و کام شوپره 

شو کور بیدن بختره، سی روز نالیدن بسه 

 

نباید فریب ظاهر کلام کمالی را خورد و باور کرد که واقعا از "پُی حُکم ِ دل بیدن" خسته شده و از حالا به بعد می‌خواهد اسپیک بخواند، که خالی، و برگی،  مخالف دل‌خواه و انتخاب اوست، نه او هرگز و هیچ‌وقت  اسپیک نخواهدخواند و همیشه در واپسین لحظه‌هایی که همه‌ی عوامل دست به دست هم داده اند تا  ارادۀ  او را تضعیف کنند، دوباره  قد عَلَم می‌کند و دل را برمی‌گزیند.


در شعر اسپیک کمالی قصد دارد به ما بگوید، دل را اختیار کردن چندان هم آسان نیست و باید قبل از انتخابش بدین نکتۀ دقیقه متفطن و آگاه بود و وقوف کامل داشت  که اگر حتی سلسلۀ علت‌ها و عوامل جهان بیرون ما را به سمت انتخاب شرایطی که غیر از خواست دل ماست سوق دهد، هیچ‌گاه  نمی‌تواند باعث بسته شدن دست اختیار ما گردد.

 

 او چنان در این فهم و درک خود راسخ و استوار ایستاده که به کمترین وادادگی و دل کندن  از دل، رضایت نمی‌دهد، اگر چه وسوسه‌های عافیت‌اندیش، او را دعوت کنند که:

 

کُردک نمی‌خوا بَر کُنی، جاتِ ورِ مَنقَل کنی 

سَرما خودِ جومۀ یِلو، تو باد وُیسیدن بسه 

 

دستی دارد کمالی برای به لب دریا بردن خواننده و تشنه برگرداندنش، تا در این رفت و برگشت زمینۀ شناخت هر چه بیشتر ما را  فراهم سازد  و گفته باشد، وادی عشق، چه بیابانها، باتلاق ها و بیغوله‌هایی که ندارد و برای رسیدن به آزادی ِ درون و بیرون، از چه معبر های سختی که نباید گذشت تا شاهد عدالت را بتوان در آغوش کشید.

 

اوْرا  تِرکِ  پیچ و کُتل شُوفر ره دیده نویمو 

سی اُو بِکه رُندنِ تو رَه صاف و هُماری نه قشنگه

 

از همین روست که در نُه بیت اولِ شعر اسپیک،  خود، متکلم وعده است و گزارهای خبری  از زبان شاعر می‌جوشد و بگوش هوش می‌رسد  تا ما  را با دغدغه‌ها و  وسوسه های این راه آشنا سازد که بسیار  ره زنی می‌کنند. 

کمالی  بعد از معیار و محکی که به دست می‌دهد تا این آسایش طلبی‌ها را بهتر بشناسیم، گویی به ما هشدار می‌دهد که یا نباید پا در وادی دل گذاشت و یا آماده‌ی رویا رویی نبردی باشیم که عنقریب است آغاز و عنان اختیار را از ما بستاند و بر ما نهیب می‌زند، مبادا  دچار این  توّهم شویم که: لابد برای یک بار هم که شده از  زندگی اسپیکی بهره‌مند خواهیم شد و از زیر بارِ ایستادن تنها «با جومۀ یِلو» در طوفان حوادث  ایمن خواهیم بود، اما کمالی در دو بیت بعد، به ما فرصت چنین خیال باطلی نمی‌دهد و پنبۀ همۀ خواب‌های آشفته و پریشان ما را می‌زند و رسواشدن به عشق، آزادی و عدالت‌خواهی را به قیمت هم‌رنگ نشدن با  خَلقِ خدا  به جان می‌خرد که تا بانگ عدالت‌خواهی در جهان  طنین‌انداز است او نیز در شعر اسپیک بر همۀ جبّاران تاریخ  فریاد برآورد و باز هم، باز هم، باز هم، دل بخواند. 

 

هِی پیچ وا پیچش نُکُ، دسّا دلِ هیچش نُکُ

خوانندۀ گیچش نُکُ، درجا بگو بیدن بسه 

 

می خوا کمالی اُم‌ولا، واوو مثِ خَلقِ خدا 

گفتم ترا محض خدا، وِرسا که خُو دیدن بسه

 

 


نظرات کاربران
محمد محبى حدود 18 روز قبل گفت:
با سلام

فقط ميتونم بگم كه :

به قرارى گپلش كِرده ويدن لارُمِ گرم
/
كِ نِهِنگا وريسُم مُخ بُوُرُم بى پَروَند

يِه وِلا گِپشِ بريدُم وِريسادُم سرِ جام
/
گُفتُم اِي داد كه اوس تِيسو نبيدُم سرِ زَند



جناب كماليان ؛
به احترامتون مى ايستم و كلاه از سر برميدارم !
ممنونم كه افق جديدى از شعر و نگرش استاد در ذهنم گشوديد.


بقول استاد فرج اله كمالى :

دلِ مو طالِوِ دَردِ ، كجا پوى صرفه مى گرده
/
كِلُو ، اُمّا نِ نامردِ ، خوشا پوى دل سفركردن


جای بسی خوشحالی است که بزرگواری همچون پرویزخان گرامی هست که این چنین کالبدشکافی زیبایی از این شعر زیبا از سروده های فرج انجام داد و باعث شد نکات ابهام آن بخوبی روشن شود‌ .واقعاً فرج تا فرج ستونیست
Bahram.azad حدود 18 روز قبل گفت:
عالی بود
ارسال نظر

نام:

ايميل:

وب سايت:

نظر شما:

جدیدترین اخبار

اخبار ورزشی

ایران و جهان