طراحی سایت
تاريخ انتشار: 28 ارديبهشت 1399 - 18:58
سهراب طاووسی:

داد خبر؛ من دلیل همه اینها را همان فرهنگ پسرکشی میدانم که درون‌مایه اصلی شاهنامه است. فرصت ندادن به نگاه‌های متفاوت به شاهنامه - حتی اگر از سر خیر نباشد- این کتاب را به ماندابی بدل می کند که فرزندان من و شما احتمالا هیچگاه از همان چند خط اولش جلوتر نمی روند. 

شاهنامه نیاز به هوای تازه دارد نه رگ گردن شما

به گزارش داد خبر، در روز بزرگداشت فردوسی که فضای مجازی سرشار از تمجید از این شاعر بزرگ و شاهنامه اش بود، ناگهان متنی منتشر شد که نگاه بسیاری را متوجه به خود کرد.
دکتر سهراب طاووسی مولف و مترجمی که مقالات زیادی نیز از ایشان منتشر شده است، شاهنامه را «کتابی پر از خشونت، دروغ، ستمکاری، تجاوز و نابرابری اجتماعی» خواند که افراد متعددی قلم به نقد این گفته برداشتند.

 

 

 

 

در ادامه نظر کلی سهراب طاووسی را پیرامون گفته هایش می خوانیم:

داد خبر ـ سهراب طاووسی: از روزی که دست به نوشتن برده ام و گاهی سکوت کرده ام، گاهی همان سکوت را فریاد زده ام همواره با خودم عهد بسته ام که سر این قلم را در مقابل هیچ قدرتی کج نکنم و از هیمنه و همهمهه هیچ چهره ای نهراسم. همیشه اما تنها از مسائلی سخن گفته ام که به گمان خودم - گیرم که واهی- در آنها غرق شده ام و حرفی برای گفتن دارم. شاهنامه را دوست دارم و ادعا می کنم دست‌کم به اندازه تمام شاهنامه پژوهان بزرگ ساکن ایران درباره فردوسی مطالعه کرده ام، از شاهنامه پژوهان ساکن دشتستان را خوانده ام تا شاهنامه پژوهان ژاپنی و آرژانتینی را. پس به بزرگی و اهمیت شاهنامه نیک واقفم و اگر حرفی درباره شاهنامه می زنم بدون پشتوانه فکري نیست. از دیروز دوستداران شاهنامه از هر گوشه این کُره خاکی تیر عداوت و خصم به سوی من روانه کرده اند و مرا ببر بیانی نیست جز همین قلم بازیگوش.

ز منجنیق فلک سنگ فتنه می بارد / من ابلهانه گریزم به آبگینه حصار (منسوب به عرفی شیرازی)


من از همان کلام نخست این را پیش بینی کرده بودم چون خودم از کسانی بودم که به لاتاری گردان های مواجب بگیر در حمایت از فردوسی تاخته ام و میتازم همان گونه که با همه چپ های دروغین پرمدعا بحث و جدل داشته ام و دارم. به این دلیل ساده که اینها نه شاهنامه را کامل خوانده اند و نه نیت واقعی شان بر کسی پوشیده است. من خودم هستم، سهراب طاووسی دیوانه ای که از قفس پریده و اکنون تنهاست.


در آن نوشتار و نه در هیچ نوشتاری تاکنون نه کسی را ناآگاه دانسته ام و نه خود را برتر. اگر نوشته ای را لایق نقد کردن دیدم قلم برداشته ام و اگر نه چو غنچه مُهر بر دهن بوده ام. فردوسی بزرگ بوده یا نبوده تاریخ نشان داده است و این نقد کوچک من مانند همان باد و بارانیست که گزندی به نظم او نمی رساند. اما انگار دوستدارانش را گران آمده است. چه خوب... مگر سقراط خرمگس جامعه یونان نشد تا جامعه تکانی به خود دهد؟ در این نوشتار نیز قصد پاسخگویی به همه را ندارم چرا که نه صبر ایوب دارم و نه مهرِ دوست، نه تیر پولادین دارم که بیاندازم و نه اصولا چنین قصدی دارم زیرا در این وانفسای بی مهری و بی دوستی معتقدم تا می توانیم باید صبوری بپراکنیم. نوشته حاضر تنها درسیست که به پیشگاه استادانم داوود خزائی، عباس عبادی و خسرو طاووسی میفرستم، تا چه پیش آید. امید که رویم گشاده از دفتر دل استادانم بیرون بیاید.


همان گونه که می‌دانید و می‌دانم شاهنامه پژوهی از حدود پنجاه سال پیش به این سو جز چندمقاله کوتاه از محمود امیدسالار و جلال خالقی مطلق به محاق رفته است. چرا پس از نلدکه، دارمستتر، دیویدسن و دیویس سالهاست همان حرفهایی را می‌شنویم که بوی کهنگی شان از دو کوچه آنسوتر ما را ترغیب به برگشتن می‌کند؟ چرا کسی دست به کار نمی‌شود تا طرحی نو دراندازد و پوسته از این خرقه کهنه بدراند؟ آیا در این شهر مردی نیست که از خویش برون آید و کاری بکند که دانشجویان جوان ما را با دغدغه های فرار سیاوش و عشق بیژن و قدرت طلبی توس آشنا بکند؟ آن کفن پوشانی که فردوسی را تا حد خدا بالا برده اند و مرا آل احمدوار به غربزدگی متهم کرده اند چرا نمی پذیرند که همین اندک کتاب‌های مفیدی هم که در شاهنامه پژوهی فارسی نگارش شده به لطف همین چشم سبزهای غربیست؟ هنوز نمی‌دانم اگر نلدکه و دیویس و... نبودند چه کسی میخواست شاهنامه را از قهوه خانه ها به دانشگاه‌ها بیاورد؟ چرا از پنجاه سال پیش که بساط استعمار برچیده شد کسی رغبت بازپرداختن به شاهنامه و ریگ ودا و اوستا را در سر نپروراند؟


گفته ام شاهنامه گرفتار تنگی قافیه است. چه بخواهید و چه نخواهید شاهنامه در داستان بیژن و منیژه بیش از 118 بار از قافیه خنده دار «آ» استفاده کرده است. همان که خودم روزگاری از سر جوانی و تعصب می کوشیدم برایش دلایل فرمی بیاورم. ناگفته نگذارم که چندی پیش مقاله ای در توصیف فرم شاهنامه و تحلیل دو بیت از داستان اسفندیار در ماهنامه ادبی صدا چاپ کردم و نبوغ و ظرافت قلم فردوسی را کوشیدم نمایان کنم.


دوستان من! چه بپذیرید و چه نه فردوسی گرفتار تنگدستی قافیه بوده است و گرنه اینقدر خود را با نیل و فیل و پیل و... اسیر نمی‌کرد. گفته ام تشبیهات فردوسی بوی خون می دهد گفته اید تاریخ این سرزمین جز خون و دشمنی چیزی نداشته است. نه شما حرف مرا پذیرفتید و نه من پاسخ شما را. به فرض هم که درست گفته اید آیا در این وانفسای دروغ و خشکسالی روشنفکر - که به آن  «رند» و  «حکیم» هم گفته اند-وظیفه ای نداشته است؟ آیا ترویج همان خشونت دلیلی نشده که اکنون عده ای رگ گردن آبی کرده اند انگار که من به تیم محبوبشان توهین کرده ام؟


ارسطو چهار قرن پیش از میلاد مسیح، شخصیت پردازی در هر اثر ادبی را دارای شش اصل دانست: تداوم، یکپارچگی، زنده بودگی،... به گفته او، شاه نمی تواند مثل برده رفتار کند یا سخن بگوید، شاه در تمام طول اثر باید شاه باشد. زال اما هم خردمند است و هم عاشق سینه چاک، هم خانواده را دوست دارد و هم به زنان تجاوز می کند. این همه تناقض را چگونه می توان جمع کرد؟


گفته ام شاهنامه پر از دروغ است. دروغ نگفته ام. هر توجیه ندوشن واری که بیاورید، رستم 13 بار در شاهنامه دروغ می گوید: در داستان سهراب، در داستان اسفندیار، در داستان اکوان دیو، دیو سپید و... این اتفاق در هیچ کدام از اسطوره های بزرگ جهان سابقه نداشته است. پهلوان باید روح همبستگی و درستکاری ملتی را به دوش بکشد نه اینکه  «دون خوان» وار هرجا گیر افتاد با نیرنگی جان به عزرائیل نبخشد. مگر سیاوش نبود؟ مگر هکتور و پریام نمی توانستند با دروغ از مهلکه بگریزند؟ اما نکردند، یعنی آفریننده شان نکرد چون می دانست که دروغگویی پهلوان یعنی دروغ پذیری عوام. اتفاق نامیمونی که این جامعه را سالهاست بیشتر از خشکسالی اسیر خود کرده است. ایرج و سیاوش را استثنا میکنم - درباره سیاوش البته کمی با اغماض- بگویید کدام شخصیت شاهنامه دروغ نمی گوید؟ درباره سهراب شرح و بسط طولانی دارد اما کسی از خود پرسیده که چرا نام پدر رستم «دستان» هست به معنای نیرنگ؟


از نابرابری اجتماعی سخن گفته ام ولی از نامردی سخن نگفته ام. اگر شما نحوه کشتن  «سرخه» را تایید می کنید بدون شک از دایره انصاف و اخلاق انسانی بیرونید؛ همان پسر مظلوم افراسیاب که رستم به فجیع ترین شکل ممکن سر به نیستش کرد. اگر خون آشامی گودرز را در جنگ 12 رخ می پسندید مرا ببخشید ولی بدون شک نیاز به یک بازنگری کلی اخلاقی دارید.


من در همان نوشتار هم گفتم که شاهنامه را دوست دارم و هم درباره آن نوشته ام و هم خوانده ام. شاهنامه پژوهی نیاز به خون تازه ای دارد تا بتواند به حیات خود ادامه دهد.


نقد گره بر ابروی همه استادانم یک نقطه مشترک داشت: ناهمزمانی. اینکه فردوسی متعلق به قرن دهم است و صحبت از دموکراسی و همجنس گرایی به گفته خسرو طاووسی ِ حقوقدان سالبه به انتفاء موضوع است، یعنی محلی از اعراب ندارد. پذیرش چنین سخنی به منزله اسیر کردن شاهنامه در چارچوب تنگ قاب بافتاریست که به گفته شاعر معاصرمان احمد شاملو آسمان ابرآلوده ای هم می‌تواند آن را از ما بگیرد. اگر چنین است، این همه مقاله و کتاب مدرن و پست مدرن که هر روزه درباره هومر و شکسپیر نوشته شده و این دو عزیز - صفت را از جواد خیابانی معروف وام میگیرم-را همچنان سرِپا نگه می‌دارد چرا نوشته و خوانده می شود؟ هر ساعت و دقیقه ای که می گذرد سیاهپوستان، همجنس گرایان، دگرباشان، زیست بوم گرایان شکسپیر و میلتون و گوته را به صلابه می کشند که چرا به این انسانها و حیوانات نپرداخته اید؟ که چرا اتللو را فرمانده سپاه سفیدپوستان کردی که به دست همان‌ها - و لو با ترفند عشق و حسادت- نابودش کنی؟ اما آیا کسی از این سرزمین آریایی هیچگاه از خود پرسیده که ضحاک همجنسگرا بوده یا خیر؟ که سیاوش چرا سرزمینی را برای زیستن برگزید که هم به کوه تکیه میزد هم به دریا؟ که آیا تمجیدهای ما از پیران ویسه بخاطر خیانتهایش به سرزمین مادری اش بود یا نبود؟


من دلیل همه اینها را همان فرهنگ پسرکشی میدانم که درون‌مایه اصلی شاهنامه است. فرصت ندادن به نگاه‌های متفاوت به شاهنامه - حتی اگر از سر خیر نباشد- این کتاب را به ماندابی بدل می کند که فرزندان من و شما احتمالا هیچگاه از همان چند خط اولش جلوتر نمی روند. آیا اینکه ادیپ پدر خود را می کشد ولی در شاهنامه پدران فرزندان خود را، دلیل تفاوت نگرش انسان شرقی و غربی نیست؟ این حجم از پسرکشی که نمونه آن را در تاریخ مذکر ایران در میان شاهان بسیار دیده ایم در هیچ کتاب دیگری از اسطوره های جهان وجود ندارد.


این طولانی را نوشتم نه برای تبرئه خودم چه هیچوقت انسان فروتنی نبوده ام و فروتنی را نه تنها صفتی نیک نمی‌دانم که آن را محصول جامعه استبدادزده میدانم. این ها را نوشتم که شاید کسی از خویش برون آید و کاری برای فردوسی و شاهنامه مان بکند. دوستان شاهنامه پرستم! شاهنامه نیاز به رگ گردن شما ندارد، بلکه به هوای تازه نیاز دارد که از نیمکره چپ مغز من و شما بیرون می آید. 

 

سهراب طاووسی/ بیست و هشتم اردیبهشت نودونه 


نظرات کاربران
ای مگس، عرصۀ سیمرغ نه جولنگه توست/ عرض خود می بری و زحمت ما می داری
ارسال نظر

نام:

ايميل:

وب سايت:

نظر شما:

جدیدترین اخبار

اخبار ورزشی

ایران و جهان