طراحی سایت
تاريخ انتشار: 24 ارديبهشت 1399 - 09:23
با سوگنامه ای از پرویز کمالیان از دریچه دوربین قاسم شجاعی:

داد خبر؛ جسم استاد فرج اله کمالی عصر روز یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت ماه نود و نو به خاک سپرده شد. در این مراسم پرویز کمالیان سوگنامه ای خواندند که در ادامه تقدیم می شود.

تشییع استاد کمالی در میان خیل دوستداران فرهنگ و ادبیات

داد خبر ـ پرویز کمالیان:

 

خوشتر آن باشد که سرّ ِ دلبران

گفته آید در حدیث دیگران 

 

در این مراسم تشییع ,  شان و جایگاه ما اختیار کردن   "" سکوت  "" است تا  آنچه  از غنای  روح ِ  ادبی شعر  کمالی  بر دل وجان و  اندیشه ی  علاقه مندان دشتستانی و هم استانی تافته , آینه وار  بر  اذهان , تابش یافته  , شاهد این واقعیت کتمان ناپذیر باشیم که  وجه فرهنگی اجتماعی و بیرونی او ,  مکمل شناخت شخصیت درون فامیلی است و  ناگذیر  فامیل کمالی  ,برای شناخت کامل او  بهتراست  بر سر سفره ی افهام  دوستان وفرهیخته گان هم استانی بنشیند و زبان الکن و  قاصر خود را که ,  یارای آنش نیست تا از خیل یاران و شاعران  این دیار  سپاسگزاری کند , در کام کشیم  .

اما چه کنم 

اما چه کنم  که : 

 

گر لب فروبندم کنون , جانم به جوش آید درون

ور بر سرش آبی زنم , بر سر زند او جوش را

......

هر متاعی و کالایی خریدارانی دارد , اما ، ادیباتی حکیمانه ،  منتقدانه , روشنگرانه , شاعرانه ، کالایی  بود که خیل علاقه مندان  به سروده های دایی فرج ، توازن بازار عرضه و تقاضا را چنان بهم میزدند که نیازوتمنا بود ، اما زنبوران کندوی ذوقش  ؛ هنوز ، عرضۀ فرآوردۀ عسلیِ شعرش را   دو باره نیآغازیده بودند 

 

,, آخر  عسل او به فراوانی عسل ِ اوشکری نبود تا بتوان گفت : 

 

خلیق عسل شناسن  عسل تو او شکر بی 

بکنی توجون جونش بخدا عسل نویمو 

 

خلایق، عسل اصیل آگاهی  می خواهند و او برای جمع آوری شهد کلام خویش، تا مرتفع ترین قلّه های اندیشیدن به پرواز درمی آمد واز دوردسترس ترین گلهای کوهی و گلستان و بوستانِ کتاب  و مطالعه, دانش و معرفت، گَردۀ خرد به کندوی جان خویش می برد، تا کلامی ناب برای مردم  به ارمغان آورد

 

راستی  مگر شاعران چه عرضه می کنند ، تا نظامی گنجوی بتواند بگوید ، جایگاه آنها  پشت سرِ  پیامبران است  :

 

پیش و پسی  , بست , صف ِ کبریا 

پس ، شعرا آمد و پیش  ، انبیا

 

شاید بخشی از پاسخ را مولانا در بیش از هفتصد سال پیش رمز گشایی کرده که در دیوان غزلیات شمس به ما می گوید ,  خونی که در ما می جوشد و از قلب بالا می آید ,  به مغز  که میرسد , صَرف  اندیشیدن می گردد  , اما با یک فرایند الهامی در شاعران  , مبدل به شعر  می شود و سپس از راه قلم در معرض افهام قرار می گیرد  ,  و چه تطبیق معنا داریست , وقتی کمالی می گوید :

جاشوی بلم فکرم و پاروش قلم بی 

 

و مولانا می گوید :

از جوش خون نطقی به فم آن نطق آمد در قلم 

شد حرف‌ها چون مور هم سوی سلیمان لابه را

 

و برای تامل و تفکر چه غذایی  بهتر از شعر  ,  که به گفته سعدی :

به پرویزن معرفت بیخته

به شهد ظرافت  آمیخته

 

شعری سرخ و صف شکن و چشم ِ عقل گشا ، آمیخته به شیرۀ جان و بنهاده در کمان دانایی, همچون آرش تا واپسین نفس و رمق که رنگ  به زردی گراید, کشیدین  زه کمان معرفت، و تعیین مرز بین آگاهی و خرافه و جهل در  دور ترین نقطۀ "شوی که دولا  رخته شهر "  بجز از آرش صفتانی همچون ,  فرج از که بر می آمد تا در این زمانه ی زمستانی,  گرم نگه دارد دل هر دشتستانی را؟. 

 

گرچه فرو تنانه  همنشینی  و همزاد پنداری می کرد و می گفت :  

(((  پیل وایده خدامون هی مدت ))))

اما    افتادگی و قناعت و طبع بلندِ "جِلَوگیریش" به او اجازه نمی داد  تا سطح تملق و چاپلوسیِ #چرخو ی #, سقوط کند و دنیای دون و مادیات,  هم کوکاش بو و هم بواش 

 

حواست بو که و دنیا  ندی دل 

نمیده دل و دنیا مرد عاقل

 

به نیکی دریافته بود که زیستنی سربلندانه چون پرچم ,  بجز با برگفتن شعله ای از چراغ علم  و آگاهی میسر نمی شود : 

  علم تا بیده چراغ ره آدم بیده 

نه مث ایسو  ور ِ پیل سرش خم بیده  

 

با چنین مرامی بود که هیچگاه دست و دهانش به هیچکس باج نداد 

 

"نمیدادن دس و دهنم  و کسی باج" 

 

و با چنین منشی, خود را  متعادل و میزان کرد

حساوم راسه ی وزنی نداره 

خدا دونه که مو میزونم ای دوس

 

و همین تعادل درونی است که از آدمی  ,,,  انسانی مسئول و درد مند در مقابل جامعه می سازد  

تا  آگاهانه,  مدام بچشد  طعم درد ِ درد مندانی که حاصلش جز   رخ زردی نیست:

پس بدان این اصل را ای اصل‌جو

هر که را دردست او بردست بو

 

هر که او بیدارتر پر دردتر

هر که او آگاه تر رخ زردتر

 

آری, او از جان شعر خویش تیری درخشان با اخگر  روشنگر, برافروخت که تا مرغ سحر بخواند , همچون شهابی دنباله دار, گرا و جهت صبح را بما بنماید, صبحی که اگر دانه انسانیت ما پوسیده نباشد, همیشه میتوان  امید  دوباره کاشتن را  داشت .

باور بکنین سال سی کِشتن مث امسال نویمو 

قاره میزنه اور که بحض یو سیتون سال نویمو 

 

امسال ,  همه ی سالهایی است که منو تو, امید را از دست نداده باشیم .

اکنون که بذر  امید ِ پاشیده ی او  ,  سالهاست در دلهای مستعد سرودنِ  جوانان  دشتستان و استان , روییده ,  چه باک  اگر ,  اجل  ,خوشه های به کمال رسیده ی او را  ,  برای  کِر کردن در گوری  با داس خود درو کند . 

 

التم سی کسی که گنم تخمش کر کرده تو گوری 

بارون بزنه یا نزنه بختر هر سال نویمو 

 

او  در شعر های شما شاعران استان  زنده است  ,  بسرایید تا  آزادی و آزادگی که محور افکار و بیت الغزل  سروده هایش بود در   شعر شما نفس بکشد  آنچنان  که او 

 

" هر گاه که  دل کیشوی ما گیر شپار"  بی , در دریای متلاطم و طوفان زده ی  زندگی   با جاشوی فکرش تا  رسیدن به خشکی امید  پارو میزد .

 

جاشو میزه پارو و غمم گیر منم بی 

تا صو که دیدم خشکی امید نزیکه .

 

او ,  با چشمی معرفت اندیشانه میدید  اقبال مردم را  می دید جوانانی را که گرچه غمگین اند اما امیدوارنه گل شعر نقادانه   بر ساقه ی تفکرشان می روید :

غم کِشتی , امید آوی به به چه گلی که 

 

دایی فرج!

اکنون که سنگ لیوه  از کوزه ی وجودت , جز کَل جیری از جسم تو باقی نگذاشته , ای خاک , در خاک شو که روحت چون  ,  می  , در مجلس عشاق خواهد چرخید .

 

کیزه ی پر می بیدمه تو مجلس عشاق 

سنگی زده وم لیوه که واویدم کل جیر

 

 

ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی 

دودم ز سر بر آمد زین آتش نهانی 

ای بر در سرایت غوغای عشقبازان 

همچون بر آب شیرین آشوب کاروانی

عکس: قاسم شجاعی















































































































 

پرویز کمالیان 

روحش شاد باد  در شعر  شاعران این دیار


نظرات کاربران
هنوز نظري براي اين مطلب ارسال نشده.
ارسال نظر

نام:

ايميل:

وب سايت:

نظر شما:

جدیدترین اخبار

اخبار ورزشی

ایران و جهان