تاريخ انتشار: 24 آبان 1400 - 19:38
در پی حادثه جان باختن پسر چوپان براثر برخورد صاعقه

دادخبر؛ دیگر تا وقتی که نفس آخر را می‌کشیدم یک کلمه از دهانم در نمی‌آمد، دیگر هیچ صدایی سکوت این‌جا را نمی‌شکست... شاید غیر از گاهی که توی آینه آهی می‌کشیدم!

ساموئل بکت
چه روزهای خوشی، ترجمه‌ی نجف دریابندری

جان به چه تدبیر کنیم...

دادخبر _ بابک شاکر: دیگر تا وقتی که نفس آخر را می‌کشیدم یک کلمه از دهانم در نمی‌آمد، دیگر هیچ صدایی سکوت این‌جا را نمی‌شکست... شاید غیر از گاهی که توی آینه آهی می‌کشیدم!

ساموئل بکت
چه روزهای خوشی، ترجمه‌ی نجف دریابندری


تصویری از پیرمردی سوار بر چهار پایی که فرزند جوانمرگش را در حال نزار حمل می کرد ابتدا مرا به سوی همسایه ی بحران زده ی کشور یا صحرای آفریقا برد ، بهت زده بودم که خبرش رسید ، شبانی جوان و غیور که برای امرار معاش خانواده گله را به چراگاه می برد بر  اثر صاعقه جان می بازد و در پیچاپیچ سیل و‌سیلاب پیکر نیمه جان و سپس بی جانش راه را در میان صحرا و کوه می چرخد . نه کشور همسایه نیست ، ایرانی است که هر روز مدعیان حکومتش بر چنان طبل پیشرفت و مدیریت جهانی می کوبند که چنین تصویری به ذهن هیچ بیننده ای حتی خطور نمی کند، از ابتدای حادثه در مثلث اقتصاد ، تجارت و انرژی بندر بوشهر ، خط مقرب بنادر تجاری گناوه ، دیلم و بوشهر شورای شهر از هلال احمر تقاضای بالگرد برای یافتن نشانه ای از پیکر نیمه جان یا تن رنجدیده ی شبان جوان می گردد، اما تا پیامی برسد و کسی پاسخ دهد و بالگردی بفرستند خود اهالی پیکر جوان را میابند:
جانی ز تو بستدند و دادند
فرزند تو را به گاه تصویر


حال اما ماجرا گونه ی دیگری میابد ، از هلال احمر درخواست می شود بالگرد را برای آن منطقه ی صعب العبور بفرستند تا پیکر شریف شبان را به سوی منطقه ای برسانند که سوگ جوان بر دل خانواده اش مانده است :
کاین نوحهٔ نوح و اشک داود
در یوسف تو نکرد تاثیر

 
اما هلال احمر به بهانه ی اینکه برای حمل جسد صرفه ای ندارد که بالگرد بیاید ، جان رفته ی فرزند را به چهارپا می نهد و راهی ابدیتش می کند ، تا تصویری در قرن تازه از یک تراژدی ختم شود . ساعتها پدر داغدار جوان بی جان را بر پاها می گذارد که نوحه ی فراق در دل داغ او‌را بیشتر کند و فرزند که از تو بستد ایام...
دهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشا
که های هوی تو در جو لامکان باشد

 
آری دیگر در این ملک نمی دانیم برزنده و مرده ی خویش احترامی بخواهیم ، جوری که بر این شبان جوان و پدرش روا شد ، از جنس ظلمی ست که باران را بر دیدگان مظلومان می نشاند . آه كه جوان جوان جويده اين درخت زنجيری ... اینجا دیگر آه نه در خیابان شنیده می شود نه در بیابان ... نه از فریادهای کار و نه از دردهای معیشت شبانی که آسمان دوستش داشت اما زمین او را بر مرکبی غمگین‌نشاند:
نمی گردد زبانم تا بگویم ماجرا چون بود
دریغ و درد
هنوز از مرگ نیما من دلم خون بود
چه بود این تیر بی رحم از کجاآمد
که غمگین باغ بی آواز ما را باز

در این محرومی و عریانی پاییز بدینسان ناگهان خاموش و خالی کرد

از آن تنها و تنها قمری محزون خوشخوان نیز


پ .ن: اشعار خاقانی ، مولوی و اخوان ثالث

 

 

فردی که افسار را میکشد پسر دیگر پیرمرد است.






نظرات کاربران
هنوز نظري براي اين مطلب ارسال نشده.
ارسال نظر

نام:

ايميل:

وب سايت:

نظر شما:

جدیدترین اخبار