تاريخ انتشار: 21 آبان 1400 - 11:27

دادخبر؛ آنچه می‌خوانید از سری داستان‌های کبوتر خیال به قلم فرح عباسی است.

کبوتر خیال

دادخبر _ فرح عباسی: فریبا از کوچه اصلی پیچید توی کوچه‌ای تنگ و تُرش که حدودا ۳۰۰متر طول داشت و به زور یه ماشین می‌تونست ازش عبور کنه. انتهای کوچه باریک پیچید سمت راست و روبروی در خونه شون توقف کرد. دستمال نون رو از روی صندلی عقب برداشت و با یک تعارف مصلحتی به شهربانو گفت: تشریف نمیارید داخل؟؟ 

شهربانو با خنده گفت: نه تشریف نمیارم، زود باش نون رو تحویل بده، سریع برگرد که دیرم شده.

فریبا سریع رفت داخل حیاط، نون رو داد دست دخترش و حین برگشتن گفت: خاله شهربانو سر خیابون بود، وسیله نداشت، می‌رسونمش خونه‌شون و میام، مواظب خوتون باشین...از حیاط خارج شد و در رو محکم بست، نشست پشت فرمون، درحالی که داشت استارت می‌زد گفت: خوب، شهربانوجان بی‌صبرانه منتظر ادامه ماجرا هستم.

شهربانو ماسکش رو کمی پایین کشید و با دستمال کاغذی عرق صورتش رو خشک کرد، ماسک رو مجددا محکم کرد و گفت: کجا بودیم؟ حواسم پرت شد، یادم نیست کجای ماجرا بودم.

فریبا خندید و گفت: پیری و فراموشی، داشتی از.... 

شهربانو پرید وسط حرفش و با خنده گفت: خودت پیری... یادم اومد، خلاصه چند روزی گرفتار بودیم تا بوته‌های لاله رو تنک مشت کردیم. 

فریبا هاج و واج گفت: تُنُک مَشت؟؟؟ 

شهربانو گفت: قربون خدا برم، انگار ناف تهرون بزرگ شدیه.... تنک مشت یه اصطلاح کشاورزیه، وقتی بوته‌های گیاه اضافی باشه و چندتاش رو از ریشه در میارن، میگن تنک مشت کردیم. یا وقتی بذر گیاهی رو می‌کارن و سبز نمیشه و دوباره باید بکارن، میگن واکال کردیم، یعنی دوباره کاشتیم. متوجه شدی خانم تهرونی... و هر دو شروع کردن به خندیدن

بعدش گفت: فریبا؛ به جان خودت تو چهار هکتار زمین، یه چاله خطا نکرد. زمین‌های ما و زمین‌های همسایه‌ یکپارچه سبز بود. تقریبا از اواخر فروردین چنان جوش و خروشی توی مزارع لاله برپا شد که بیا و ببین. کارگران تمام روز مشغول چیدن علف‌های هرز توی لاله بودن، عصر که می‌شد علف‌ها رو بار خر و گاری می‌کردن می‌بردن خونه برای گاو و گوسفندان. 

کم‌کم انگار زمین رو با موکت سبز فرش کرده بودن. لاله‌ها شروع کردن به *گل و پیلته* 

فریبا یواشکی با خودش زمزمه کرد: گل و پیلته.....؟؟؟؟ ولی خجالت کشید بپرسه.. 

شهربانو بدون اینکه به روی خودش بیاره صدای فریبا رو شنیده، سینه‌شو با دوتا سرفه صاف کرد و ادامه داد: 

بوته‌های هندونه و خیارزرد رو از همون روزهای اول میشه تشخیص داد، به قول معروف *لاله دو برگه معلومه، گندم سر خُوش*، بوته‌ها وقتی سر از خاک در میارن، دو تا برگ دارن که با همین دو برگ میشه فهمید بوته هندونه هست یا خیارزرد. برعکس بوته‌های گندم و جو که تا خوشه نکرده باشن مشخص نیست جو هستن یا گندم.

وقتی بوته‌های لاله گل می‌کنن، خیلی قشنگ می‌شن، رنگ گل بوته هندونه زرد کمرنگ و گل خیارزرد، پررنگ هست. وقتی گل‌ها تبدیل هندونه یا خیارزرد میشه و خیلی ریز هستن، اصطلاحا میگن لاله گل و پیلته کرده. 

از نیمه‌های اردیبهشت کم‌کم هندونه‌ها و خیارزردها تک و توکی می‌رسیدن، هندونه‌های رسیده اکثرا گوشت‌شون قرمزرنگه، ولی گوشت بعضی‌ها زرد بود که بهشون می‌گفتن هندونه‌ی شکری... 

شهربانو آب دهنش رو قورت داد و گفت: وای خدا... هنوز مزه‌ی هندونه‌های شکری زیر دندونمه... کاش یه بار دیگه زمان برمی‌گشت به عقب... 

فریبا در سکوت مطلق منتظر ادامه ماجرا بود.  

 شهربانو بعداز کمی مکث ادامه داد: فصل برداشت محصول، رزق و روزی همه به نوعی تامین می‌شد، کارگران برای چیدن و جمع‌آوری هندونه صبح خیلی زود راهی مزارع می‌شدن، صبح که ما با دستمال صبحونه می‌رفتیم توی مزرعه، هر گوشه که نگاه می‌کردیم تا خرمنی از هندونه روی هم تلنبار شده، و منتظر ماشین یا گاری بودن که بار کنن. 

 روزانه چندین ماشین پیکاو که کمی از سایپا بزرگتر بودن، میومدن و هندونه بار می‌کردن، می‌بردن شیراز و اصفهان و.... عده‌ای هم بار خر و گاری می‌کردن و به روستاهای اطراف می‌بردن، 

خلاصه روزهای لذت‌بخشی بود. اکثر سوغاتی‌های کشاورزان توی این فصل برای همسایه‌ها، اقوام و دوستان در شهرها و روستاهای نزدیک هندونه و خیارزرد بود. 

شهربانو با آب و تاب از فصل برداشت هندونه می‌گفت و یهو یادش اومد که فریبا درباره قمبو ازش پرسیده بود، و ادامه داد:

بعضی وقت‌ها که مشتری نبود یا هندونه‌ها نسبتا ریز بودن، یا زیادی می‌رسیدن، کم‌کم پوست‌شون نرم می‌شد که بهشون می‌گفتن هندونه * قمبو* این هندونه‌ها که گوشت‌شون نرم شده و به راحتی می‌شد تخمه‌ها رو ازش جدا کرد که اصطلاحا می‌گفتن قمبو مَج‌کردن. 

 بعضی‌هاش خیلی شیرین و خوشمزه و آبکی بودن، کمی از پوست‌شون رو برمی‌داشتیم و آبش رو سر می‌کشیدیم. 

چیدن هندونه‌ی رسیده به تخصص خاصی نیاز داشت، یعنی بعضی افراد با انگشت به پوست هندونه ضربه می‌زدن و از صدای اون تشخیص می‌دادن که هندونه رسیده یا نه..  

ولی هندونه‌های قمبو رو به راحتی می‌شد تشخیص داد، 

بخاطر همین جمع‌آوری اونا معمولا توسط دختربچه‌ها و پسربچه‌ها انجام می‌شد. 

یه روز صبح زود با تعدادی از دختران همسایه رفتیم مزرعه، افتادیم به جون لاله‌ها و جمع‌کردن قمبو. هر گوشه‌ی مزرعه یه کوپ هندونه، بعدش شروع کردیم به مج‌کردن قمبوها توی آبکش‌های رویی، تا ظهر کارمون طول کشید، حدود ۱۰تا گونی پر از تخمه. 

بعد رفتیم سر رودخونه، هم آبتنی می‌کردیم و هم تخمه‌ها رو توی آبکش می‌ریختیم و می‌شستیم. 

آبکش پر از تخمه رو آروم توی آب زلال رودخونه قرار می‌دادیم تا تخمه‌های پوک که سبک بودن و روی آب قرار‌می‌گرفتن، ازش خارج بشه، بعد گوشت‌های اضافی هندونه رو ازش جدا می‌کردیم و توی آب رها می‌کردیم. تخمه‌های پوک و گوشت‌های اضافی غذای مناسبی برای ماهی‌ها بودن و بی‌پروا اطراف آبکش جمع می‌شدن تا طعمه‌ای رو ببلعن‌. بعد از شستن تخمه‌ها، چند روزی توی آفتاب پهن می‌شدن تا خشک بشن. 

اون سال یادمه حدود ۳۰۰کیلو تخمه جمع کردیم. مادرم مقدار زیادی از تخمه‌ها رو به عنوان سوغات داد به همسایه‌ها و دوستان و اقوام. بقیه رو هم هر چند روز توی تابه و روی آتیش سرگین گاو بو می‌داد. هنوز مزه تخمه‌ بو‌دادن مادر زیر دندونمه، خدابیامرز تبحر خاصی داشت توی اینکار. 

شهربانو گرم صحبت بود که فریبا ماشین رو روبروی در حیاط متوقف کرد و گفت: رسیدیم و رسیدیم؛ کاشکی نمی‌رسیدیم؛ تو راه بودیم، خوش بودیم؛ سوار لاک‌پشت بودیم.... و هر دو باهم خندیدن و گفتن یاد بچگی‌هامون به خیر.. که این شعر رو با چه شوری می‌خوندیم 

   هوا کاملا تاریک شده بود، شهربانو گفت: فریباجان بذار در حیاط رو باز کنم ماشین رو بیار داخل، و از ماشین پیاده شد، کلید انداخت، در رو باز کرد و مستقیم رفت لامپ حیاط رو روشن کرد. 

فریبا با ماشین وارد حیاط شد. با کمک هم هندونه‌ها رو خالی کردن، 

فریبا گفت: چه هوای دل‌نشینی، یه موکت کوچیک بیار تا همین‌جا تو حیاط بشینیم. 

شهربانو گفت: ای به چششششم، و رفت در هال رو باز کرد. کتری رو آب کرد و گذاشت روی گاز، بعدش رفت سر کمد دیواری موکت رو برداشت و داد دست فریبا، گفت زحمت بکشید پهنش کنید تا برم پشتی بیارم. یهو گفت: راستی اول بریم دست و صورت‌مون رو تمیز بشوریم و کمی آب نمک غرغره کنیم که این ویروس لعنتی یه وقت کار دست‌مون نده. 

بعدش رفت چای دم کرد، فلاسک و سینی به دست وارد حیاط شد. یکی از هندونه‌ها رو تمیز شست و گذاشت توی سینی، کارد و چنگال و بشقاب‌ها رو گذاشت جلوی فریبا. گفت اول هندونه یا چای؟؟؟ 

فریبا گفت: چای، هندونه‌ها الان گرم هستن، باید کمی خنک بشه. راستش از بس تعریف تخمه‌ها رو دادی، بیشتر هوس تخمه به سرم زده تا هندونه. 

شهربانو گفت: اونم به چشم، چند روزی صبر کن، هندونه‌ها رو که خوردم و تخمه‌ها رو که خشک کردم، روزی که خواستم بو بدم، خبرت می‌کنم که بیایی و گرمه بخوری. ولی اگه الان هندونه نخوری باید سهمت رو ببری خونه بخوری، گفته باشم... و هر دو خندیدن. 

فریبا چای رو خورد و گفت: کم‌کم وقت رفتنه، بچه‌ها تنها هستن توی خونه. 

شهربانو بلند شد و دوتا هندونه برداشت و به شوخی گفت: گوشتش سهم شما، تخمه‌هاش سهم من. 

فریبا اصرار کرد که نمی‌برم، ولی شهربانو زیر بار نرفت و هندونه‌ها رو گذاشت توی ماشین و در حیاط رو بازکرد. فریبا خداحافظی کرد و رفت. 

چند روزی شهربانو صبح و عصر هندونه میل می‌کرد، هرکسی میومد خونه‌شون با هندونه ازش پذیرایی می‌کرد، تا بالاخره تموم شدن، الحق والانصاف عجب هندونه‌هایی بودن، سرخ و شیرین. تخمه‌ها رو شست و خشک کرد. 

طبق وعده‌ای که به فریبا داده بود، دو روز قبلش تخمه‌ها رو سه، چهارساعت توی آب خیس کرد تا مغزشون حسابی آب رو جذب کنن، بعدش ریخت توی آبکش تا آبش بره، توی تویزه پهن کرد تا نیمه خشک بشن، بعد آبلیمو و نمک رو قاطی کرد و ریخت روی تخمه‌ها و خوب زیر و رو کرد تا به خوردشون بره. طی دو روز مرتب تخمه‌ها رو زیر و رو می‌کرد تا حسابی نمک و آبلیمو رو جذب کنن. ظهر زنگ زد به فریبا و گفت روز موعود فرا رسیده، عصر منتظرتم به صرف تخمه داغ.


نظرات کاربران
هنوز نظري براي اين مطلب ارسال نشده.
ارسال نظر

نام:

ايميل:

وب سايت:

نظر شما:

جدیدترین اخبار