تاريخ انتشار: 26 مرداد 1400 - 09:27
در سالروز بازگشت آزادگان به وطن؛

داد خبر؛ به محض اینکه نزدیک شدیم نارنجک دستی پرتاب کردند که رضا و غلامحسین خیراندیش براثر ترکش مجروح شدند بقیه برگشتیم شروع به تیر زدن کردند که ناگهان تیری به پای چپم اصابت کرد. خونریزی شدیدی داشت. دیگر توان نداشتم پایم را روی زمین بکشم تا اینکه در بیشه زار مخفی شدیم... 

قسمتی از خاطرات آزاده و جانباز محراب بنافی +عکس

دادخبر _ فرهنگ و هنر (برگرفته از کتاب  «از شلمچه تا تکریت عراق): محراب بنافی نویسنده کتاب «از شلمچه تا تکریت عراق»، متولد ١٣۴٨ زاده روستای دشتی اسماعیل‌خانی عضو دو دوره شورای اسلامی شهر برازجان (پنجم و ششم) در این کتاب که مشتمل بر خاطرات وی از جبهه و جنگ و اسارت ایشان می‌باشد، از عملیات کربلای ۴ و اسارت چنین می‌گوید:

 

به جزیره مینو رسیدیم، جایی که نخلهای بی سر و نهرهای تنگ تاریک فراوان داشت. از ساعت 6غروب الی 10 شب در زیر نخل ها بی سر و بیشه زارها  وسایل را آماده میکردیم خداحافظی میکردیم و حلالیت میطلبیدیم بچه‌ها با شور و شوق اشک میریختند و برای عملیات کربلای4 لحظه شماری میکردند.

 

من و رضا زیراهی که مسوول حمل مجروهان بودیم و برانکاردی در وسط قایق خود را نشان میداد.

 

به محض اینکه وارد شط اروند شدیم، منورهای دشمن عراقی و گلوله باران کردن قایق‌ها در وسط شط آغاز شد. چنان آتش دشمن زیاد بود که ما سرمان را پایین انداخته بودیم، چون تیرگلوله دشمن زیر گوشمان صوت میکشید و رد میشد، خودم دیدم که بیشتر قایق ها با صدای یاحسین یا مهدی در وسط شط به زیراب میرفت و آب رنگی سرخ به خود گرفته بود.

 

نیروهای غواص قبل از ما رفته بودند و در بعضی از جاها موفق شده بودند راهی باز کنند ولی جسدهالی مطهرشان کنار شط همگی گواهی این موضوع بود بعلاوه اینکه ما چند نفری وارد بیشه زار دشمن شدیم هنوز فکر نمیکردیم که عملیات لو رفته است.

 

اینقدر جسد پاک بچه ها در خاک عراق افتاده بود که ما به سختی میتوانستیم میانشان حرکت کنیم حالا ساعت 1 بامداد شب 65.10.5 است هوا بسیار سرد زمین‌ها باتلاقی لباسمان کاملا خیس بود . این قدر به خود میلرزیدیم که‌ بدنمان ارام و قرارنداشت بیماری که در گذشته داشتم در ان شب به فراموشی سپرده شده بود ولی از ترس سرما دو جوراب و شلوار گرم پوشیده بودم همگی خیس و بدنم سنگین شده بود بعد از شهادت محمدجعفر زیراهی نمیدانستم او شهید شده یا دربیشه زار زنده است به کنار شط امدم تا چند نفری خوابیده اند و قایقی نبود که بچه ها بتوانند برگردند. چند قدم حرکت کردم دیدم که قایقی که ناخدای ان به شهادت رسیده آنجا وجود دارد ظرفیت قایق 5 الی 6 نفر بود. 10 نفر سوار شدیم که ناگهان قایق در آب غرق شد و دوباره به وسط بیشه زار برگشتیم. 

 

طولی نکشید که ترکشی به پای چپم اصابت کرد دیدم خون جاری شد اما با جورابی که در اختیار داشتم به پایم بستم تا شدت خون ریزی کمتر شود. 

 

کنار سنگر عراقی خوابیده بودم دیدم که رضا زیراهی، ابراهیم دارا، ابراهیم کرامت، غلامحسین خیراندیش و غلامعلی محمدی کنار سنگر خوابیده‌اند.

 

 

رضا زیراهی جلوی همه بود و بقیه پشت سرش سینه خیز به طرف صدا رفتیم غافل از اینکه عراقی ها در سنگرشان منتظر ما هستند و صدای خش خش سینه خیز بچه ها را که در بیشه زار حرکت میکنند میشنوند به محض اینکه نزدیک شدیم نارنجک دستی پرتاب کردند که رضا و غلامحسین خیراندیش براثر ترکش مجروح شدند بقیه برگشتیم شروع به تیر زدن کردند که ناگهان تیری به پای چپم اصابت کرد. خونریزی شدیدی داشت. دیگر توان نداشتم پایم را روی زمین بکشم تا اینکه در بیشه زار مخفی شدیم.

 

ساعت 8 صبح هوا کاملا روشن شده بود آفتاب گواهی میداد که دیگر از عملیات کربلای 4 خبری نیست اکثر بچه ها به شهادت رسیده بودند عراقی ها به زبان عربی صحبت میکردند و نزدیک میشدند ولی ما را نمیدیدند چون بیشه زار زیاد بود مطمئن بودند هنوز چند نفری زنده هستند گفتند تعال تعال یعنی بیائید بیائید ابراهیم کرامت که سن زیادی داشت و دیگر توان راه رفتن نداشت او را دیدند و بسویش آمدند. او یک پیراهن  سفید داشت، بلندش کرد که اگر این کار را نمیکرد تیرخلاصی می‌زدند. نزدیک آمدند و همه ما را دستگیر کردند.

 

همان راهی بردند که صبح رفته بودیم. رضا زیراهی را دیدم که کنار دیوار به شهادت رسیده اما غلامحسین خیراندیش فقط چشمش حرکتی دارد تیر و ترکش بدنش را سوراخ سوراخ کرده بود حالا ساعت 9 صبح است و من سیدقاسم موسوی، ابراهیم کرامت، مرحوم غلامعلی محمدی، مرحوم عباس‌ بحرانی، ابراهیم دارا و رضا بحرینی دستگیر شده بودیم.

 

تعدادی ماشین اوردند و با دست های بسته ما را به طرف بصره حرکت دادند.












نظرات کاربران
هنوز نظري براي اين مطلب ارسال نشده.
ارسال نظر

نام:

ايميل:

وب سايت:

نظر شما:

جدیدترین اخبار